رضا قلى خان ( هدايت )

88

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

حاضر است آذربو و آذربويه كل اشنانست كه زردرنك و بدان رخت و لباس شويند آذربهرام نام آتشكده سيم است آذرپيرا خادم و حافظ آتشكده را كويند آذرخرداد آتشكده پنجم است و كويند خرداد نام مؤبدى بوده و او ساخته و نام خود بر آن نهاده فرخى كفته شعر همه بيابان زان روشنائى آكه شد * چو جان آذرخرداذ آذرخرداد ؟ ؟ ؟ آذرخرين نام آتشكده ششم است آذررخش بضم ذال و خا و سكون را و شين نام روز نهم از ماه آذر و پارسيان در اين روز مانند مهركان عيد مىكرده‌اند و بمعنى آتش آسمانى كه به عربى صاعقه خوانند در شرفنامه آمده و بتركى يلدرم كويند آذر زردشت نام آتشكدهء هفتم است از هفت آتشكده كه مرقوم افتاد عسجدى مروزى كفته برخيز و برافروز هِلا قبلهء زردشت * بنشين و برافكن شكم قاقم بر پشت آذرشب و آذركشب نام فرشته و سروشى است تند و تيزتر از سروشان ديكر كه هميشه موكل بر آتش است و برق را نيز كويند معنى تركيبى آن آتش جهنده است فردوسى كفته شعر چه بر ساخت كار اندر آمد باسب * هميتاخت برسان آذركشب آذرشين مخفّف آذرنشين بوده و آذرشب نيز كفته‌اند و بمعنى سمندر كه در آتش نمىسوزد نيز درست مىآيد منوچهرى در صفت اسب ممدوح كفته ع همچو آذرشين در آتش همچو مرغابى بجو آذرفروز و آذرافروز و آذرافزا ظرفيست بهيئات كلّه آدمى و سوراخ تنكى دارد چون آن را كرم كنند و ميان آب فرو برند آب را به خود كشد و چون بر كنار آتش نهند بخارى از آن برآيد كه آتش افروخته كردد و نام مرغى كه آتش افروزد و آن را ققنس كويند خاقانى كفته شعر منم آن مرغ كاذرافروز * خويشتن را در آذر اندازد آذركون نوعى از شقايق كه كنارهاى آن سرخ و ميانش سياه و معنى تركيبى آن آتش‌رنك و آتش‌مانند قطران تبريزى كفته شعر ز خون ولف ؟ ؟ ؟ همه‌روزه دو ديده و دل من * يكى به آذر ماند يكى بآذركون و آن را آذريون نيز كويند آذركيوان نام حكيمى فاضل بوده از اهل پارس از كرده سپاسيان و آذر هوشنكيان كه از استخر فارس بصفهان رفته تحصيل علوم كرده بامير ابو القاسم فندرسكى معاصر و معاشر مىبوده پس به سفر هندوستان رفته رياضات كشيد و جمعى پيروان بهم رسانيد پس از هشتاد و هشت سال دركذشت جام كيخسرو كتابيست در نظم و نثر او سلوك و سير خود را در او بيان كرده براى پسر خود كيخسرو نام نكاشته آذركيش بمعنى آتش‌پرست و دين آتش‌پرستى است آذرماه نام ماه نهم است از سالهاى شمسى و آن مدّت بودن آفتابست در بروج قوس حكيم ازرقى هروى كفته شعر دست آذرمه از كمان هوا * تيرها زد چو ناوك دلدوز آذرنك به وزن لاله رنك بمعنى روشن و نورانى و در اصل آذر رنك يعنى برنك آتش بوده به قانونى كه در فرس متداولست يك را را حذف كرده‌اند آذرنوش نوش آذر است و آن نام آتشكدهء دويم از آتش كدهاى هفتكانه پارسيان بوده آذر هوشنك نام اولين پيغمبر پارسيان بوده كه او را مه‌آباد مىكفته‌اند و پيروان او را آذر هوشنكيان و مه‌آباديان مىناميده‌اند و او بيش از هوشنك شاه بن تهمورس ديوبند بوده و اين طايفه را آذريان نيز كويند آذون به وزن هامون بمعنى آن‌چنان باشد چنان كه ايدون بمعنى اين‌چنين مؤلف كويد آذون تصحيف مىنمايد برهان اندون را كه آن‌چنان معنى كرده غلط خوانده فرّخى كفته شعر بخشش او را وفا نداند كردن * ماندهء اسكندر و نهادهء قارون خواسته چونان دهد كه كوئى با شرم * روى كه ايدون كند ز شرم و كه اندون آذيش بكسر ثالث در برهان بمعنى چوب آستانه نوشته و سهو كرده سامانى نيز چنين نوشته و اين بيت انورى را شاهد